زين الدين محمود واصفى
365
بدايع الوقايع ( فارسى )
حضرت پادشاه ديوان را طلب نمود [ و ] فرمود كه او ارجهء تمام قلمرو او را نام به نام طومارى به نسخ تعليق « 1 » نوشته تسليم نمود . پادشاه آن را مطالعه مىكرد . چون سال نو شد ، باز ديوان را فرمود تا محاسبهء سنهء آتيه را « 2 » به همان طريق او ارجه نمودند . هردو طومار را مقابله كرد . ديد كه شخصى در قراكول [ در ] سال گذشته واجبى مال او پنجاه تنگه بوده ، در اين سال به پانصد تنگه رسيد . فرمود كه آن شخص را در خلوتى حاضر ساختند . از او پرسيد كه : سبب اين تفاوت چيست ؟ اينچنين ترقى و ترفع كه ترا حاصل [ شده ] چيزى يافته ، يا خانهء كسى را شكافته ، يا از مال ميراث غنى شده ، يا از انعام صاحب كرمى اينچنين مستغنى گشتهاى ؟ راستى پيش آر و طريق كذب مسپار . [ بيت ] : راستى كن كه به منزل نرسد كجرفتار * [ مار تا راست نگردد نرود در سوراخ ] « 3 » گفت : شاها من مرد بافندهام و در قصبهء قراكول مىباشم . روزى به كار خود مشغول بودم ؛ و در ميانهء سراى من درختى است ، ديدم كه عكه بر سر شاخ آن درخت نشسته ، و در منقار وى گوشت مانند چيزى است . ناگاه از منقار وى بر زمين افتاد . عكه متوجه شد كه آن را بردارد . من از جاى جستم و آن را برگرفتم ؛ پارچهء چرمى بود . چون آن را شكافتم ، در درون وى پارهاى لعل يافتم كه از شعشعهء فروغ او آفتاب [ خاورى ] خيره مىشد ، و از رشك لمعهء او ياقوت لب دلبران خشك و تيره مىگرديد . آن را عطيهء الهى دانستم و تحفهء نامتناهى شناختم . و فى الحال متوجه سمرقند شدم ، و آن را به جوهرى نمودم كه ، [ مصرع ] : قدر زر زرگر شناسد قدر جوهر جوهرى
--> ( 1 ) - A ، C : به نسخ و تعليق ( 2 ) - B 2 : آينده را ( 3 ) - از نسخه P